نکنه پاییز بره دیگه برنگرده بعدن؟
امروز را از فرط خوب بودن نمینویسم. امروز را که بهتر از آن بود که نوشتهشود. امروز را که بهتر است با نوشتن زمینیاش نکرد. بگذارم امروز را که بماند همان بالابالا ها. بگذارم هاله بگیردش دور تا دور. که تا ابد بگویم بیست و پنج آذر. بیست و پنج آذری که ننوشتماش.
بعدن شما اصلن باید بدانید وقتی به منتها درجه داونبودگی میرسید باید عزیزی داشته باشید که خیلی دور است. که این آدم عزیز بلد است چیزهایی را متذکر شود ازتان، که خود نیز غافلید. بعدنتر اینکه این آدم به شما این شانس را میدهد که فکر کنید چه مرگتان است. که خوب شما را روی نقاط حساس هر فکری/خاطرهای/گفتی/شنودی/چیزی دقیق میکند، که اصلن ریشه چه-مرگته-الآنتان را نشانتان میدهد. شما بعد میتوانید بروید واسه خودتان خوشحالی کنید که همچه عزیزی دارید به وقت بیکسی. به وقت بیرمقی، به وقت شوکهای ِ بین روز. شما یه همچه کسی دارید که هنوز نیمهی تایم کلاس نگذشته میتوانید بهش اساماس بزنید که کلی غمانگیزید به نوبهی خود. که بهتان نگوید گوش کن. که بهتان بگوید حرف بزن.
گاهیام اینطوریام که وقتی یَله بر بالش ِ متکی به کمد، جزوه ده-دوازده ورقی به دست، دارم درس نمیخونم، از ترس یه حس ِ نامعلوم یهو یخ میزنم، در یک حرکت بلند میشم اون جوراب مشکی-خاکستری کامواییمو پام میکنم، انگار همه درد و بلای عالم رو در یه آن مُصوَّر به چشم میبینم. بقرآن!
لیستی تهیه دیدم از آدمایی که باید حذف بشن از زندگیم در اسرع وقت
هیچی خوشحالام نمیکند که هیچ، هیچی هم ناراحتم نمیکند دیگر. بلدم بنشینم زل بزنم از پنجره به بیرون، ادای آدمهایی را در بیاورم که به هیچی اهمیت نمیدهند. شایدم یه همچو آدمی هستم الآن. تصمیم گرفتم که سهشنبه ها فرقی نمیکنند با بقیه روزها. همه اینها را مرور کردم و ریختم بیرون حالا. گیریم صبح ِ ابری باشد. گیرم وسط کلاس برف باریدناش بیاید یهو. گیریم همه اینا کافی بود که خوشوقتم کند یکوقت. حالا که بلدم شعرها را زمزمه نکنم. حالا که بلدم فکر نکنم گاهی. حالا که بلدم بیخود زندگی کردن را. حالا که بلدم خاطرهزدایی، حالا که بلدم نفهمم، حالا که بلدم. حالا که بلد نیستیدَم...
یکی مثل ِ من وقتی نمینویسه عذاب وجدانشئه. موضوع اینه که نوشتن واسه من مثل ِ تکالیف الهی میمونه. یعنی تا حدودی فکر میکنم اگه دارم نمینویسم حتمن یه طوریمه و میرم مینویسم تا همه رو از نگرانی دربیارم که خوبم، همه چی هم مرتبه. ولی باز طوری هم نمینویسم که معلوم کنم چه جوریام دقیقن. یعنی وقتی یکی میخونَتَم ممکنه فکر کنه خوبم، در حالی که مثلن اون موقع خوب نیستم و بالعکس. گاهیام این طوریام که میرم بنویسم برا این که بفهمم خوبم یا نه. خودمم این وسط موندم که کی این وسط تعیین کننده ست؟ خودم یا نوشتن؟ این طوری میشه که مجبورم تند تند بیام بنویسم برا اینکه حالمو بپرسم از خودم. یه همچه درگیریای دارم دوستان.
آه خوب من الآن باید مقاومت کنم تا باز زود نرم ولو شم، بخوابم. که بعد نصفه شب بیدار شم زُل بزنم به صفحه گوشیم که چرا صبح نمیشه آیا. کسی که نصفه شبا بیدار میشه، انتظار صبح رو میکشه لزومن شوق ِ خاصی برای ِ رفتن به دانشگاه نداره. مخصوصن وقتی میدونه قراره توی اون روز مربوطه عاقل باشه. اوه عاقل! یعنی بیاید حساب کنیم ببینیم آخرین باری که عاقل بودم کِی بوده، هوم؟ خب من یک آدمیام امشب فاقد ِ احساس. نمیدونم چی شده یهو همه احساسات از من گریزون هستنشون* ینی من گاهیام که عقلم رو میشه این طور میزنه به همه زندگیم پخش میکنه خودشو. یه کمم جا نمیمونه واسه عواطف بشریم. باور کنید آهنگ گوش ندادم امروز من. خب یکی بگه واسه چی؟ از توانم خارج بود که سیم های هندزفریمو گرههاشو واکنم اصن. ینی اینقد حوصله نداشتم. بعد تازه به این فکر کنم که چی بذارم. سر کلاس عمومیم یک ساعت و نیم به موزائیک های زیر صندلیم نیگا کردم. لیوانمو بدون احساس شستم. بخار نسکافه مو رو صورتم نگرفتم. صبح اصن نفهمیدم باد میاومد یا نه. بچهها میگفتن اون درخته که برگاش تکون میخوره نمیفهمیدم کدوم یکی. باور نمیکنم سهشنبه بوده امروز...
*استاد مسلمی
امشب از اون شبهای سرد ِ بارونیای بود که مثه چی اخم کردهبودم. دو دستی کولهمو چسبیدهبودم، متفکرانه به آهنگ توی گوشم گوش میدادم. لبام جُم نمیخورد که. صاف و محکم قدم برمیداشتم. انگاری دارم با هر قدمی یه چی رو زیر پام له میکنم. پیشونیم از دو وَر تیر میکشید، ولی به این نبود که فکر میکردم. امشب نه بدبخت بودم نه خوشبخت. امشب رئالیست ِ درجه یکی شدهبودم واسه خودم. تنها چیزی که مهم بود صدایی بود که توی گوشم منفجر میشد. دستام که بندهای کولهام رو مچاله کردهبود. پاهام که زمین رو له و زار و بیچاره میکرد. مخام که همه فکرها رو نجویده قورتاش میداد* آره اگه نمیدونید من شبها اینطوریام. اگه فردا صبح میبینید دارم با همه وجودم با جیغ و داد سلامتون میکنم، که دارم قهقه ته کلاس میخندم، که دارم چرندپرند میگم، که شعرهای خندهدار مییارم واسهتون، که توی سالن دانشکده میدوم، که با خسته نباشید استاد و بدبختاش میکنم، بدانید و آگاه باشید من این همه نیستم**...
*یحیی
**مولانا ، فیه ما فیه
از اون شبهاییئه که هیچی نتونست اینهمه سنگینی سرمو رفعش کنه. چایی، چایی نبات، نسکافه، کاپوچینو، همه اینا رو که میگم خوردم ولی الان مثه چی باز سرم سنگینئه. آدمیزاده دیگه، سردردشئه گاهی. کاری هم انجام ندادم تا حالا. نشستم واسه خودم یک عالم آهنگ گوش دادم. هو کِرز؟ از هر نوعش که بگی. اساماس زدم. توی نوتهام از گودر شعر سیو کردم. دیدریمینگ کردم. به این که بعدن چی میشه اصن فکر نکردم. به کارهایی که مونده، به امتحانایی که گذاشتن. به خوشیهای این چند روزه فکر کردم. به این همه فرقی که کردم با گذشته، به این همه عادتها و علاقههای جدیدم، به دوستهای جدیدم، به دوستیهای بیحد و حسابم فکر کردم. دلم خواست بنویسم اینا رو که بدونم چه همه باز زندگی خوب شده یهو. چقدر الان میفهمم که این خوشیهای ریز ریز بزرگترین نعمتهای ِ زندگیئن. چقد خوبه آدم وقتی حالش خوبه، بفهمه، حواسش باشه که حالش خوبه. یعنی اگه نفهمه، خوب بودن حال دیگه ارزشی نداره فینفسه. آدم وقتی حالش خوبه دیگه مهم نیست اگه سردرد باشه، اگه دلتنگ باشه، اگه دستهاش یکسره یخکرده باشن، اگه هیچکی ازش نپرسه حتا، که حالش خوبه یا نه. اگه فردا تعطیل نبود میتونستم همین الان اعلام کنم که خوش حالترین موجود ِ روی ِ کرهی ِ زمینام. حیف دیگه نمیشه، نذاشتن، یعنی خدا نخواست.
طبق معمول داشتم خیابان گز میکردم که بالاتفاق یک مغازهی خیلی خوشگلی دیدم که توش همه جور چیزهای خوشگل مُشگل بود. با احتیاط وارد مغازه شدم مثل موشی که از توی سوراخ وارد اتاق میشود، جوری که توجه هیشکی را جلب نمیکند. با قدم های ریز ریز به سمت قسمت ماگهای گنده نزدیک شدم. آنجا وسط مسط های راه که رسیدم یک مجموعه سهتایی از بشقاب و کاسه و ماگ دیدم که از این مدل گندههای ِ قوس دار ِ زرد رنگ بود و یک زرافهی خوشحال در حالی که داشت میدوید رویش به چشم میخورد، تو بگو اصلن زرافهی ِ شعلهور ِ سالوادور دالی.
با دقت تمام مشغول دید زدن زرافه شدم و بالاخره به خودم جرئت دادم و از فروشنده که تا آن لحظه متوجه ورودم نشده بود، از چند و چون آن زرافهی ِ بیمثال پرسیدم. پسرک نزدیک آمد و با تاسف به اطلاعم رسانید که یا هر سه را میبری یا هیچکدام. بعد حدود یک دقیقه با اندوه به زرافه چشم دوختیم. به اینجا که میرسم بغض راه گلویم را میبندد...{های های گریهی حضار} خلاصه فعلن از خیر زرافه جان درگذشته به لیوان قهوهای معمولی خود بسنده کردیم.
عکس از وبلاگ ِ قوزک پای چپ یک زرافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد.
شده یک لباس رو واسه خاطر رنگ ِ آستینهاش بخرین و به طرح روش نگاه نکنین و وقتی شب می رین خونه تنتون میکنیدش ببینین روش با حروف درشت نوشته "جک اند جونز" و روی حروف نارنجیش با با شترهای ِ فانتزی و گوسفندهای ِ هندزفری به گوش و گربههایی که دارن خمیازه میکشن تزیین شده؟ واسه من شده.
هنوز آنقدرها پیر نشده بودم که از سوز ِ سرمای ِ صبحهای ِ " آذر" خودم را توی چهاردیواریای، جایی، جا بگذارم. میشد آرامآرام تا هر جا که مرا به خود میخواند راه بروم. تا هر جا که سرنوشت می خواست. قدمهام راست و محکم. دستهایی که با ظرافت تاب میخورد کنار ِ بالاتنه. دنبالهی شال که بازیگوش میپیچید دور شانهها و سرمایی که میرسید تا نوک پنجهها و برگهایی که که سنگفرش تمام راهها بود و باد که مژههای خیس را نوازش میداد که "باد آرام آرام اسرار درختها را فاش میکرد"خوانان راه بروم...
عکس مربوطه:
پ. ن. و این آهنگ البته
حتمن حرفی هست که هر شب مینشینی اینجا، زل میزنی به این صفحهی سفید، دست میکشی روی دکمه های کیبورد، یک کلمه یا دو تا، یک جمله، بعد یکهو پاک میکنی همهاش را، یا هم که یک جمله را اکتفا کرده هوا میکنیش، هوهگویان بلند میشوی میروی دنبال زندگیت. حتمن حرفی هست که مانده، ماسیده، زنگ زده اصلن، دارم فکر میکنم واقعن، حرفی مانده، مانده، مانده، مانده، ماند.
وبلاگ که میرسه به آذر رو دوست داریمش.
دلم میخواد همین شلوار لی آبیهمو با ژاکت بنفشهم بپوشم راه بیفتم توی یک جادهای که هیشکی توش نیست، که هیشکی توش نیست.
پ. ن. کاج باشه دو طرفِ جاده
موهای ِ خیس ِ جمع شده توی روسری، بعدازظهر ِ بیملال پاییز، دلتنگی ِ نابههنگام لابد...
قرن ۱۹ رو اعصابمه
همیشه از خدا میخواستم بهم توانایی تلفظ قققققققققهای ادیتپیافی بده. خیلی هم تلاش کردم. نتیجه نداد. یک بار فقط تونستم. بعد نهار بود، داشتیم با بچهها برمیگشتیم دانشکده. بعدش دیگه نتونستم. فقط اومدم این رو بهتون بگم که من نمیتونم مثل ادیت پیاف بگم ققققققققق.