تبليغاتX
هتل اگزیستانس

نکنه پاییز بره دیگه برنگرده بعدن؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:8 توسط سعیده |

امروز را از فرط خوب بودن نمی‏نویسم. امروز را که بهتر از آن بود که نوشته‏شود. امروز را که بهتر است با نوشتن زمینی‏اش نکرد. بگذارم امروز را که بماند همان بالا‏بالا ها. بگذارم هاله بگیردش دور تا دور. که تا ابد بگویم بیست و پنج آذر. بیست و پنج آذری که ننوشتم‏اش.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:49 توسط سعیده |

بعدن شما اصلن باید بدانید وقتی به منتها درجه داون‏بودگی می‏رسید باید عزیزی داشته باشید که خیلی دور است. که این آدم عزیز بلد است چیزهایی را متذکر شود ازتان، که خود نیز غافلید. بعدن‏تر اینکه این آدم به شما این شانس را می‏دهد که فکر کنید چه مرگ‏تان است. که خوب شما را روی نقاط حساس هر فکری/خاطره‏ای/گفتی/شنودی/چیزی دقیق می‏کند، که اصلن ریشه چه-مرگته-الآن‏تان را نشان‏تان می‏دهد. شما بعد می‏توانید ‏بروید واسه خودتان خوشحالی کنید که همچه عزیزی دارید به وقت بی‏کسی. به وقت بی‏رمقی، به وقت شوک‏های ِ بین روز. شما یه همچه کسی دارید که هنوز نیمه‏ی تایم کلاس نگذشته می‏توانید به‏ش اس‏ام‏اس بزنید که کلی غم‏انگیزید به‏ نوبه‏ی خود. که بهتان نگوید گوش کن. که بهتان بگوید حرف بزن.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:14 توسط سعیده |

گاهی‏ام این‏طوری‏ام که وقتی یَله بر بالش ِ متکی به کمد، جزوه ده-دوازده ورقی به دست، دارم درس نمی‏خونم، از ترس یه حس ِ نامعلوم یهو یخ می‏زنم، در یک حرکت بلند می‏شم اون جوراب مشکی-‏خاکستری کاموایی‏مو پام می‏کنم، انگار همه درد و بلای عالم رو در یه آن مُصوَّر به چشم می‏بینم. بقرآن!  

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:42 توسط سعیده |

لیستی تهیه دیدم از آدمایی که باید حذف بشن از زندگیم در اسرع وقت

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:17 توسط سعیده |

هیچی خوشحال‏ام نمی‏کند که هیچ، هیچی هم ناراحتم نمی‏کند دیگر. بلدم بنشینم زل بزنم از پنجره به بیرون، ادای آدم‏هایی را در بیاورم که به هیچی اهمیت نمی‏دهند. شایدم یه همچو آدمی هستم الآن. تصمیم گرفتم که سه‏شنبه ها فرقی نمی‏کنند با بقیه روزها. همه این‏ها را مرور کردم و ریختم بیرون حالا. گیریم صبح ِ ابری باشد. گیرم وسط کلاس برف باریدن‏اش بیاید یهو. گیریم همه اینا کافی بود که خوشوقتم کند یک‏وقت. حالا که بلدم شعرها را زمزمه نکنم. حالا که بلدم فکر نکنم گاهی. حالا که بلدم بی‏خود زندگی کردن را. حالا که بلدم خاطره‏زدایی، حالا که بلدم نفهمم، حالا که بلدم. حالا که بلد نیستید‏َم...   

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:57 توسط سعیده |

یکی مثل ِ من وقتی نمی‏نویسه عذاب وجدانش‏ئه. موضوع اینه که نوشتن واسه من مثل ِ تکالیف الهی می‏مونه. یعنی تا حدودی فکر می‏کنم اگه دارم نمی‏نویسم حتمن یه طوریمه و می‏رم می‏نویسم تا همه رو از نگرانی در‏بیارم که خوبم، همه چی هم مرتبه. ولی باز طوری هم نمی‏نویسم که معلوم کنم چه جوری‏ام دقیقن. یعنی وقتی یکی می‏خونَتَم ممکنه فکر کنه خوبم، در حالی که مثلن اون موقع خوب نیستم و بالعکس. گاهی‏ام این طوری‏ام که می‏رم بنویسم برا این که بفهمم خوبم یا نه. خودمم این وسط موندم که کی این وسط تعیین کننده ست؟ خودم یا نوشتن؟ این طوری می‏شه که مجبورم تند تند بیام بنویسم برا اینکه حالمو بپرسم از خودم. یه همچه درگیری‏ای دارم دوستان.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 20:23 توسط سعیده |

خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 15:33 توسط سعیده |

آه خوب من الآن باید مقاومت کنم تا باز زود نرم ولو شم، بخوابم. که بعد نصفه شب بیدار شم زُل بزنم به صفحه گوشی‏م که چرا صبح نمی‏شه آیا. کسی که نصفه شبا بیدار می‏شه، انتظار صبح رو می‏کشه لزومن شوق ِ خاصی برای ِ رفتن به دانشگاه نداره. مخصوصن وقتی می‏دونه قراره توی اون روز مربوطه عاقل باشه. اوه عاقل! یعنی بیاید حساب کنیم ببینیم آخرین باری که عاقل بودم کِی بوده، هوم؟ خب من یک آدمی‏ام امشب فاقد ِ احساس. نمی‏دونم چی شده یهو همه احساسات از من گریزون هستنشون* ینی من گاهی‏ام که عقلم رو می‏شه این طور می‏زنه به همه زندگیم پخش می‏کنه خودشو. یه کمم جا نمی‏مونه واسه عواطف بشری‏م. باور کنید آهنگ گوش ندادم امروز من. خب یکی بگه واسه چی؟ از توانم خارج بود که سیم های هندزفریمو گره‏هاشو واکنم اصن. ینی اینقد حوصله نداشتم. بعد تازه به این فکر کنم که چی بذارم. سر کلاس عمومی‏م یک ساعت و نیم به موزائیک های زیر صندلیم نیگا کردم. لیوانمو بدون احساس شستم. بخار نسکافه مو رو صورتم نگرفتم. صبح اصن نفهمیدم باد می‏اومد یا نه. بچه‏ها می‏گفتن اون درخته که برگاش تکون می‏خوره نمی‏فهمیدم کدوم یکی. باور نمی‏کنم سه‏شنبه بوده امروز...

*استاد مسلمی      

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:55 توسط سعیده |

امشب از اون شب‏های سرد ِ بارونی‏ای بود که مثه چی اخم کرده‏بودم. دو‏ دستی کوله‏مو چسبیده‏بودم، متفکرانه به آهنگ توی گوشم گوش می‏دادم. لبام جُم نمی‏خورد که. صاف و محکم قدم برمی‏داشتم. انگاری دارم با هر قدمی یه چی رو زیر پام له می‏کنم. پیشونی‏م از دو وَر تیر می‏کشید، ولی به این نبود که فکر می‏کردم. امشب نه بدبخت بودم نه خوشبخت. امشب رئالیست ِ درجه یکی شده‏بودم واسه خودم. تنها چیزی که مهم بود صدایی بود که توی گوشم منفجر می‏شد. دستام که بند‏های کوله‏ام رو مچاله کرده‏بود. پاهام که زمین ر‏و له و زار و بیچاره می‎کرد. مخ‏ام که همه فکرها رو نجویده قورت‏اش می‏داد* آره اگه نمی‏دونید من شب‏ها اینطوری‏ام. اگه فردا صبح می‏بینید دارم با همه وجودم با جیغ و داد سلام‏تون می‏کنم، که دارم قه‏قه ته کلاس می‏خندم، که دارم چرند‏پرند می‏گم، که شعرهای خنده‏دار می‏یارم واسه‏تون، که توی سالن دانشکده می‏دوم، که با خسته نباشید استاد و بدبخت‏اش می‏کنم، بدانید و آگاه باشید من این همه نیستم**...   

*یحیی

**مولانا ، فیه ما فیه

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 19:58 توسط سعیده |

از اون شب‏هایی‏ئه که هیچی نتونست این‏همه سنگینی سرمو رفعش کنه. چایی، چایی نبات، نسکافه، کاپوچینو، همه اینا رو که می‏گم خوردم ولی الان مثه چی باز سرم سنگین‏ئه. آدمیزاده دیگه، سردردش‏ئه گاهی. کاری هم انجام ندادم تا حالا. نشستم واسه خودم یک عالم آهنگ گوش دادم. هو کِرز؟ از هر نوعش که بگی. اس‏ام‏اس زدم. توی نوت‏هام از گودر شعر سیو کردم. دی‏دریمینگ کردم. به این که بعدن چی می‏شه اصن فکر نکردم. به کارهایی که مونده، به امتحانایی که گذاشتن. به خوشی‏های این چند روزه فکر کردم. به این همه فرقی که کردم با گذشته، به این همه عادت‏ها و علاقه‏های جدیدم، به دوست‏های جدیدم، به دوستی‏های بی‏حد و حسابم فکر کردم. دلم خواست بنویسم اینا رو که بدونم چه همه باز زندگی خوب شده یهو. چقدر الان می‏فهمم که این خوشی‏‏های ریز ریز بزرگ‏ترین نعمت‏های ِ زندگی‏ئن. چقد خوبه آدم وقتی حالش خوبه، بفهمه، حواسش باشه که حالش خوبه. یعنی اگه نفهمه، خوب بودن حال دیگه ارزشی نداره فی‏نفسه. آدم وقتی حالش خوبه دیگه مهم نیست اگه سردرد باشه، اگه دلتنگ باشه، اگه دست‏هاش یک‏سره یخ‏کرده باشن، اگه هیچکی ازش نپرسه حتا، که حالش خوبه یا نه. اگه فردا تعطیل نبود می‏تونستم همین الان اعلام کنم که خوش حال‏ترین موجود ِ روی ِ کره‎ی ِ زمین‏ام. حیف دیگه نمی‏شه، نذاشتن، یعنی خدا نخواست.

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 22:32 توسط سعیده |

طبق معمول داشتم خیابان گز می‏کردم که بالاتفاق یک مغازه‏ی خیلی خوشگلی دیدم که توش همه جور چیزهای خوشگل مُشگل بود. با احتیاط  وارد مغازه شدم مثل موشی که از توی سوراخ وارد اتاق می‏شود، جوری که توجه هیشکی را جلب نمی‏کند. با قدم های ریز ریز به سمت قسمت ماگ‏های گنده نزدیک شدم. آنجا وسط مسط‏ های راه که رسیدم یک مجموعه سه‏تایی از بشقاب و کاسه و ماگ دیدم که از این مدل گنده‏های ِ قوس دار ِ زرد رنگ بود و یک زرافه‏ی خوشحال در حالی که داشت می‏دوید رویش به چشم می‏خورد، تو بگو اصلن زرافه‏ی ِ شعله‏ور  ِ سالوادور دالی.

Free Image Hosting Photo Sharing Funny Pics

 با دقت تمام مشغول دید زدن زرافه‏ شدم و بالاخره به خودم جرئت دادم و از فروشنده که تا آن لحظه متوجه ورودم نشده بود، از چند و چون آن زرافه‏ی ِ بی‏مثال پرسیدم. پسرک نزدیک آمد و با تاسف به اطلاعم رسانید که یا هر سه را می‏بری یا هیچ‏کدام. بعد حدود یک دقیقه با اندوه به زرافه چشم دوختیم. به اینجا که می‏رسم بغض راه گلویم را می‏بندد...{های های گریه‏ی حضار} خلاصه فعلن از خیر زرافه جان درگذشته به لیوان قهوه‏ای معمولی خود بسنده کردیم.

عکس از وبلاگ ِ قوزک پای چپ یک زرافه‏ی ایده‏آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می‏خارد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:2 توسط سعیده |

شده یک لباس رو واسه خاطر رنگ ِ آستین‏هاش بخرین و به طرح روش نگاه نکنین و وقتی شب می رین خونه تنتون می‏کنیدش ببینین روش با حروف درشت نوشته "جک اند جونز"  و روی حروف نارنجیش با با شتر‏های ِ فانتزی و گوسفند‏های ِ هندزفری به گوش و گربه‏هایی که دارن خمیازه می‏کشن تزیین شده؟ واسه من شده.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:24 توسط سعیده |

هنوز آنقدرها پیر نشده بودم که از سوز ِ سرمای ِ صبح‏های ِ " آذر" خودم را توی چهاردیواری‏ای، جایی، جا بگذارم. می‏شد آرام‏آرام تا هر جا که مرا به خود می‏خواند راه بروم. تا هر جا که سرنوشت می خواست. قدم‏هام راست و محکم. دست‏هایی که با ظرافت تاب می‏خورد کنار ِ بالاتنه. دنباله‏ی شال که بازیگوش می‏پیچید دور شانه‏ها و سرمایی که می‏رسید تا نوک پنجه‏ها و برگ‏هایی که که سنگ‏فرش تمام راه‏ها بود و باد که مژه‏های خیس را نوازش می‏داد که  "باد آرام آرام اسرار درخت‏ها را فاش می‏کرد"خوانان راه بروم...

عکس مربوطه:

Free Image Hosting Walking Girl Pictures Photo Sharing

پ. ن. و این آهنگ البته

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 20:26 توسط سعیده |

حتمن حرفی هست که هر شب می‏نشینی اینجا، زل می‏زنی به این صفحه‏ی سفید، دست می‏کشی روی دکمه های کیبورد، یک کلمه یا دو تا، یک جمله، بعد یک‏هو پاک می‏کنی همه‏اش را، یا هم که یک جمله را اکتفا کرده هوا می‏کنی‏ش، هوه‏گویان بلند می‏شوی می‏روی دنبال زندگی‏ت. حتمن حرفی هست که مانده، ماسیده، زنگ زده اصلن، دارم فکر می‏کنم واقعن، حرفی مانده، مانده، مانده، مانده، ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:39 توسط سعیده |

وبلاگ که می‏رسه به آذر رو دوست داریمش.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:43 توسط سعیده |

دلم می‏خواد همین شلوار لی آبیه‏مو با ژاکت بنفشه‏م بپوشم راه بیفتم توی یک جاده‏ای که هیشکی توش نیست، که هیشکی توش نیست.

پ. ن. کاج باشه دو طرفِ جاده

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 21:3 توسط سعیده |

موهای ِ خیس ِ جمع شده توی روسری، بعدازظهر ِ بی‏ملال پاییز، دل‏تنگی ِ نا‏به‏هنگام لابد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:6 توسط سعیده |

قرن ۱۹ رو اعصابمه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:48 توسط سعیده |

همیشه از خدا می‏خواستم بهم توانایی تلفظ ققققققققق‏های ادیت‏پیافی بده. خیلی هم تلاش کردم. نتیجه نداد. یک بار فقط تونستم. بعد نهار بود، داشتیم با بچه‏ها بر‏می‏گشتیم دانشکده. بعدش دیگه نتونستم. فقط اومدم این رو بهتون بگم که من نمی‏تونم مثل ادیت پیاف بگم ققققققققق‏.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:23 توسط سعیده |